تبلیغات
داستان های آموزنده زندگی
دریافت قالب این وبلاگ
 
بعضی جملات و حرف ها میتونه زندگی 1 نفر رو به کل عوض کنه پس از حقایق کوچیک اطرافمون به راحتی نگذریم!!! (نظرتون رو در مورد هر داستان بنویسید تا دیگران هم از نظر شما بهره مند شود)  
 
تبلیغات

موضوعات
موضوعات

آرشیو ماهانه
مرداد 1388
خرداد 1388


تبلیغات سایت


برای تبادل لینک لطفا وبلاگ من را با نام "داستان های آموزنده" لینک کنید سپس به من خبر بدید تا من هم شما رو بانام مورد نظرتون لینک کنم


فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل از بخش داستان 3 ستاره ,

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:

" فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت:

"فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

  آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین

نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "

  دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و

همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."  اآندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد

دو جوان لبخندی زد و گفت:

" وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.

بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!

منبع:
سرزمین پارت

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment  

12- در راه مسجد از بخش داستان 3 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان 5 امتیاز

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و درهمان نقطه مجدداً زمین خورد....

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

11- داداشی از بخش داستان 3 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان 3 ستاره

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد....

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

10- خرید معجزه از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

وقتی سارا دخترك هشت ساله ای بود , شنید كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت میكنند. فهمید كه برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند... پدر به تازگی كارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد . سارا شنید كه پرد آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد .....

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

9- عشق را امتحان كن! از بخش داستان 4 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

این یك ماجرای واقعی است:

 سالها پیش ' در كشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می كردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكی در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیك شد. به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت....

معجزه عشق

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

8- عشق بورزید تا به شما عشق بورزند از بخش داستان 3 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان 3 ستاره


روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

7- لنگه کفش از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز


پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت . به علت بی توجهی یک کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ کفش دیگرش را هم بیرون انداخت...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

6- بهشت و جهنم از بخش داستان 5 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز 

بهشت

فردی از خدا درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد و خدا پذیرفتاو را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ نشسته بودند همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند ...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

5- داستان احساسات از بخش داستان 5 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

lonely boat

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند. تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایقکاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

4- درسهایی از ژاپنی ها از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

 یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جدیت وحرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود ، بی اختیار ایستادم ...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

3- داستان سنگتراش از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

 روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد ...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

2- امید از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

پنجره بهشت

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

1- استاد از بخش داستان 1 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

 پسر بچه نه ساله ای تصمیم گرفت جودو یاد بگیرد . پسر دست چپش را دریک حادثه از دست داده بود ولی جودو را خیلی دوست داشت به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد .

استاد قبول کرد . سه ماه گذشت اما پسر نمی دانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد . یک روز نزد استاد رفت و با ادای احترام به او گفت: " استاد ، چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید ؟"

استاد لبخندی زد و گفت : " همین یک حرکت برای تو کافی است ."

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment   ادامه مطلب

مطالب پیشین

فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل
12- در راه مسجد
11- داداشی
10- خرید معجزه
9- عشق را امتحان كن!
8- عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
7- لنگه کفش
6- بهشت و جهنم
5- داستان احساسات
4- درسهایی از ژاپنی ها
3- داستان سنگتراش
2- امید
1- استاد


تبلیغات

اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
وبمستر

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :



برای آگاهی از مطالب جدید در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar


لینكدونی
حرفه ای ترین قالبهای بلاگفا و میهن بلاگ
مجله علمی- تفریحی- سرگرمی
کتابخانه مجازی (PDF)
عکس AXXXXXXXXA عکس
آرشیو لینكدونی

نظرسنجی

لینك دوستان
:: قالبساز

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  قالبساز |  صفحه خانگی



Powered By MihanBlog & Farsi Project By [Media Center] | Email:Pgh405@Yahoo.Com