تبلیغات
داستان های آموزنده زندگی - 2- امید
دریافت قالب این وبلاگ
 
بعضی جملات و حرف ها میتونه زندگی 1 نفر رو به کل عوض کنه پس از حقایق کوچیک اطرافمون به راحتی نگذریم!!! (نظرتون رو در مورد هر داستان بنویسید تا دیگران هم از نظر شما بهره مند شود)  
 
تبلیغات

موضوعات
موضوعات

آرشیو ماهانه
مرداد 1388
خرداد 1388


تبلیغات سایت


برای تبادل لینک لطفا وبلاگ من را با نام "داستان های آموزنده" لینک کنید سپس به من خبر بدید تا من هم شما رو بانام مورد نظرتون لینک کنم


2- امید از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

پنجره بهشت

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

پنجره بهشت

در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت. این پنجره ، رو به یك پارك بود كه دریاچه زیبایی داشت مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایقهای تفریحی شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور كه مرد كنار پنجره این جزئیات را توصیف می كرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می كرد.روزها و هفته ها سپری شد.

یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد كنار پنجره را دید كه با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند. مرد دیگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در كمال تعجت ، او با یك دیوار مواجه شد. مرد ، پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل انگیزی را برای او توصیف كند ! پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل
12- در راه مسجد
11- داداشی
10- خرید معجزه
9- عشق را امتحان كن!
8- عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
7- لنگه کفش
6- بهشت و جهنم
5- داستان احساسات
4- درسهایی از ژاپنی ها
3- داستان سنگتراش
2- امید
1- استاد


تبلیغات

اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
وبمستر

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :



برای آگاهی از مطالب جدید در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar


لینكدونی
حرفه ای ترین قالبهای بلاگفا و میهن بلاگ
مجله علمی- تفریحی- سرگرمی
کتابخانه مجازی (PDF)
عکس AXXXXXXXXA عکس
آرشیو لینكدونی

نظرسنجی

لینك دوستان
:: قالبساز

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  قالبساز |  صفحه خانگی



Powered By MihanBlog & Farsi Project By [Media Center] | Email:Pgh405@Yahoo.Com