تبلیغات
داستان های آموزنده زندگی - 3- داستان سنگتراش
دریافت قالب این وبلاگ
 
بعضی جملات و حرف ها میتونه زندگی 1 نفر رو به کل عوض کنه پس از حقایق کوچیک اطرافمون به راحتی نگذریم!!! (نظرتون رو در مورد هر داستان بنویسید تا دیگران هم از نظر شما بهره مند شود)  
 
تبلیغات

موضوعات
موضوعات

آرشیو ماهانه
مرداد 1388
خرداد 1388


تبلیغات سایت


برای تبادل لینک لطفا وبلاگ من را با نام "داستان های آموزنده" لینک کنید سپس به من خبر بدید تا من هم شما رو بانام مورد نظرتون لینک کنم


3- داستان سنگتراش از بخش داستان 2 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

 روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد ...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

 روزی ، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد ، از نزدیکی خانه بازرگانی رد میشد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد باخود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است ! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد . تا مدت ها فکر میکرد که ازهمه قدرتمندتر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد ، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بارزگانان.
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر میشدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم میکردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است .
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است ، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و اورا به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت . با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا ، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد میشود . نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است !

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل
12- در راه مسجد
11- داداشی
10- خرید معجزه
9- عشق را امتحان كن!
8- عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
7- لنگه کفش
6- بهشت و جهنم
5- داستان احساسات
4- درسهایی از ژاپنی ها
3- داستان سنگتراش
2- امید
1- استاد


تبلیغات

اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
وبمستر

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :



برای آگاهی از مطالب جدید در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar


لینكدونی
حرفه ای ترین قالبهای بلاگفا و میهن بلاگ
مجله علمی- تفریحی- سرگرمی
کتابخانه مجازی (PDF)
عکس AXXXXXXXXA عکس
آرشیو لینكدونی

نظرسنجی

لینك دوستان
:: قالبساز

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  قالبساز |  صفحه خانگی



Powered By MihanBlog & Farsi Project By [Media Center] | Email:Pgh405@Yahoo.Com