تبلیغات
داستان های آموزنده زندگی - 5- داستان احساسات
دریافت قالب این وبلاگ
 
بعضی جملات و حرف ها میتونه زندگی 1 نفر رو به کل عوض کنه پس از حقایق کوچیک اطرافمون به راحتی نگذریم!!! (نظرتون رو در مورد هر داستان بنویسید تا دیگران هم از نظر شما بهره مند شود)  
 
تبلیغات

موضوعات
موضوعات

آرشیو ماهانه
مرداد 1388
خرداد 1388


تبلیغات سایت


برای تبادل لینک لطفا وبلاگ من را با نام "داستان های آموزنده" لینک کنید سپس به من خبر بدید تا من هم شما رو بانام مورد نظرتون لینک کنم


5- داستان احساسات از بخش داستان 5 ستاره ,

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

lonely boat

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند. تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایقکاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدند...

برای ادامه داستان به بخش ادامه مطلب بروید

امتیاز مدیر وبلاگ به داستان :  5 امتیاز

lonely boat

روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند. تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایقکاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدندهمه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه بسرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانها و «وحشت» زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند. قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و «عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا «ترس» جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق دوستش «ثروتمندی» را دید و گفت: "«ثروتمندی» عزیز به من کمک کن."

«ثروتمندی» گفت: "متاسفم، قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست."

«عشق» رو به سوی «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات می دهی؟"

«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی."

«عشق» رو به سوی غم کرد و گفت: "ای دوست عزیز مرا نجات بده."

اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم."

در این بین «خوشگذرانی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را دید و به او گفت: "آیا به من کمک می کنی؟"

«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری!...یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی؟ همه می گفتند تو از من برتری! از مرگت خوشحال خواهم شد!"

«عشق که نمی توانست «نا امید» باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت: "خدایا مرا نجات بده." ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.

«دانایی» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بیایم.«شجاعت» هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.تعجب می کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حیوانات رفتی؟ همیشه می دانستم در تو نیرویی هست که در هیچکدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی همه احساسها هستی. «عشق» تشکر کرد و گفت: "باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟" «دانایی» گفت: "او زمان بود.

عشق» با تعجب گفت: "«زمان»؟"

«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون این فقط «زمان» است که می تواند بزرگی و ارزش «عشق» را درک کند!!!!

 :: لینك ثابت نویسنده : وبمستر نظرات و پیشنهادات Comment  

مطالب پیشین

فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل
12- در راه مسجد
11- داداشی
10- خرید معجزه
9- عشق را امتحان كن!
8- عشق بورزید تا به شما عشق بورزند
7- لنگه کفش
6- بهشت و جهنم
5- داستان احساسات
4- درسهایی از ژاپنی ها
3- داستان سنگتراش
2- امید
1- استاد


تبلیغات

اطلاعات سایت
 

مدیران و نویسندگان
وبمستر

آمار بازدیدكنندگان
امروز :
دیروز :
كل :

مطالب و نظرات
كل مطالب :
كل نظر ها :



برای آگاهی از مطالب جدید در خبرنامه عضو شوید





Powered by WebGozar


لینكدونی
حرفه ای ترین قالبهای بلاگفا و میهن بلاگ
مجله علمی- تفریحی- سرگرمی
کتابخانه مجازی (PDF)
عکس AXXXXXXXXA عکس
آرشیو لینكدونی

نظرسنجی

لینك دوستان
:: قالبساز

صفحه اصلی |  ارتبــــــــــــــاط با ما |  ایمیل |  قالبساز |  صفحه خانگی



Powered By MihanBlog & Farsi Project By [Media Center] | Email:Pgh405@Yahoo.Com